تبليغاتX
تلخ وشیرین
هرچی دل بگه

 

نزديك ميشوي به من

  فرسنگها در من فرو ميروي

  در من خانه ميكني

  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني

  خنده ميشوي، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري

  كيستي ؟ كيستي تو؟

  كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي

  سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه ديدنت زندگي

  رفتنت مرگ است

  در من بمان

 از هنوز تا هميشه................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 12:4  توسط مریم | 

حق با تو بود


جدار آرزوهایم را می شکنم


همه را روانه می کنم


به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد

چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را


به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم


و باد پرپر کرد و برد


همیشه حق با تو بود...


می دانم


دستم به خورشید نمی رسد


چشمانم هم كه بیهوده


آسمان سرگردان را می پاید


راستش را بخواهی


حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید


شكل علامت سوال بشوم


تا جوابم را بدهی!


گاهی فراموش می كنم


برای درك فاصله ی من


تا غرور این حروف


اتنظار زیادی از تو دارم!

امان از دزدان واژه


تقصیر من نیست

باور كن قحطی واژه شده است


مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود


مرا چون علامت سوالی واژگون


كنار شعرش می گذاشت


اما تو همچنان ...


مهم نیست


دیگر كار از كار گذشته است


بعد از غروب نمناك نگاه من و تو


خورشید هم درد بی درمان گرفته است


آری حق با تو بود


دستم به خورشید نمی رسید!

www.hamtaraneh.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 12:41  توسط مریم | 

شقایق دختری بیست ساله با قدی متوسط و اندامی متناسب ،  موهایی که بصورت دم اسبی بسته بود ، ابروهای کوتاه ، چشم هایی سبز ، بینی باریک ،   دها نی  کوچک  و لبانی زیبا که حاکی از فرم ژنتیکی او بود اما با چهره ای خسته و مظلومانه ، به شهلا دلداری می داد و از او می خواست دیگر به آن موضوع فکر نکند . شهلا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، فهم این موضوع که چطور در دو شب هر آنچه داشته و نداشته از کفش بیرون رفته برایش غیر ممکن بود . شهلا از  خانه فرار کرده بود که از دست پدر و برادرانش آسوده باشد ، اما به یک باره رکب مردی هوس باز را خورده بود . تحمل این همه درد کار ساده ای نبود ، نمی دانست باید چه کاری انجام دهد در حال و هوای خودش بود که دوباره صدای شقایق را شنید . شقایق خودش را معرفی کرد و داستان این که چگونه خام وعده های سر خرمن شده و به جای زندگی در خارج مورد سوء استفاده چند لات لا اوبالی قرار گرفته و آن ها او را در اینجا رها کردند و رفتند و ...  .  شهلا با شنیدن داستان زندگی شقایق ته دلش آرام شد و با دیدن دختری که شاید از او بدبخت تر باشد به خودش امیدوار شد و داستان خودش را برای  شقایق تعریف کرد و شقایق مدام به او دلداری می داد . شقایق گفت تقریبا  چند ماهی هست که آواره  این بندر هست  و به شهلا گفت فقط یک نصیحت می کنم  " به خانه پدرت برگرد و زندگی ملامت بار را تحمل کن " تنها چیزی که در  روزگار علاج ندارد مرگ است و باقی چیز ها را می شود درست کرد .    " هیچ کجا مانند خانه خود آدم امن نیست ، هر چند در آنجا غریبه باشی ، روزگار بی مروت به هیچ کس رحم نمی کند ، دنیا بدون تو یا با تو با خوشی تو یا با غم تو و هر چیز دیگر به راه خودش می رود و برای تو خم به ابرو نمی آورد  ، اصلا نمی فهمد که تو در این دنیا هستی یا نه ...  ، این روزگار گرگ ها را طعمه کفتار می کند  توکه مثل یک بره هستی  و ... " صحبت های شقایق تمام شد اما شهلا چیز زیادی از این صحبت ها متوجه نشد . شهلا نمی دانست می تواند به شقایق اعتماد کند یا نه . شهلا پس از سکوتی چند دقیقه ای چون تنها راه باقی مانده را اعتماد به شقایق         می دانست با او همراه شد . شقایق با اصرار فراوان شهلا قبول کرد در این سفر همراه  او باشد . مشکل اصلی شهلا و شقایق نداشتن پولی بود که به وسیله آن بتوانند با آن سفر کنند . پا به پای هم مانند دو معشوقه بسوی جاده خروجی بندر می رفتند و با هم از بدی روزگار صحبت می کردند که در طول راه  چند ماشین سواری برایشان بوق زدند اما وقتی موضوع بی پولی را فهمیدند آن ها را سوار نکردند دیگر بار یک کامیون جلوی پایشان ایستاد ، راننده پیاده شد و خواست به آن ها کمک کند ، شقایق به راننده گفت که به زابل میروند و هیچ پولی برای سفر ندارند ، راننده که خود عازم شرق کشور بود با شقایق طی کرد در صورتی آن ها را می برد که بتوانند خستگی سفر را از تنش در بیاورند ، شقایق قبول کرد ولی گفت فقط باید با او کار داشته باشد و نه شهلا . هر دو سوار ماشین شدند و راه افتادند . شهلا که با آن اتفاقاتی که دیشب برایش اتفاق افتاده بود خواب درستی نکرده بود ، در همان ابتدا به خواب رفت . وقتی از خواب بیدار شد دید کامیون در گوشه ای ایستاده ؛ راننده و شقایق نیستند ،با کمی دقت متوجه صدای ناله از پشت پرده پشت سرش شد ، پرده را کمی کنار زد ، بله ، درست می دید این صدای ناله شقایق بود که در زیر دست و پای یک غول هوس باز جان می کند . شهلا با دیدن این صحنه تازه متوجه منظور راننده شده بود ، اما او می توانست چه کاری انجام دهد ، حالش از روزگاری که در آن زندگی می کرد بهم خورد ، سرش به شکل عجیبی درد گرفته بود ، دیدن چهره مظلومانه بهراه چشم خیس شقایق او  را دیوانه می کرد اما او می توانست چه کاری انجام دهد ؟ چند بار دیگر در طول راه با چنین صحنه ای روبرو شد و  این که نمی توانست کاری بکند بیشتر از همه دیوانه اش می کرد ، یک بار هم که راننده دستش را بسوی او انداخت اما با ممانعت شقایق و شیون او دست از سرش بر داشت  .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 10:47  توسط مریم | 

cart-1.jpg

 

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

 

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

 

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

 

چشمانت

 

نشوم

 

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

 

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

 

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

 

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

 

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

 

قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم

 

قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند

 

قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم

 

قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم

 

...

 

ای مهربان

 

ای دوست

 

میدانم

 

خوب میدانم

 

و خوب میدانی

 

رویای جاوید زندگی ام تنها تویی

 

تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن

 

است

 

تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه

 

عشقت تا ابد جاوید است

 

می ستایمت به خوبی و پاکی

 

و به عظمت عشق سوگند

 

زنده ام ، تنها با یادت

 

و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن

 

بویش را از خاطرات گرفتن

 

و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی

 

نازنینم

 

خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم

 

چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود

 

مهربانت رنگین شده

 

پس تا زنده ام می تازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:35  توسط مریم | 

تقصیر دلم بود  ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را

 وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بودم بیرون از دلم

او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم

همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون

باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد

آه چه نا سپاسم خدایا

بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا

به کرمت به مهربانیت مرا  ببخش

ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم

عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند

من سعی میکنم  این را  ملکه ذهنم سازم

یا عشق مدد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 10:43  توسط مریم | 

4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif4840.gif     

 تولدت مبارک    
 
 

 
می خواستم برایت هدیه ای بفرستم گل گفت: مرا بفرست تا با بوی خوشم عشق تو را به او برسانم، خار گفت: مرا بفرست تا در چشم دشمنانش فرو روم، کاغذ گفت مرا بفرست تا بر روی قلب سفیدم کلمات عشقت را بنویسی و برایش بفرستی ، ولی من تصمیم دارم مانند کبوتری سفید خودم را به تو هدیه کنم.


 
 
          تولد تولد تولدت مبارک                          بیا شمعا را فوت کن
                   تا صد و بیست سال زنده باشی
خوب حالا دیگه وقت دادن کادو هست. این دسته گل ها از طرف من تقدیم عشقم

http://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gifhttp://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gif http://pilot.persiangig.com/smile/4lqqtqvi.gif

به همرا یک سبد پر از کادو   اما کادوی اصلیت باشه واسه وقتی دیدمت 
خانوما آقایون ددددددددددست

loveshower.gif127fs2361263.gifBanane21.gifcancan.gif2uge4p4.gifgreenstars.gif
تولد تولد تولدت مبارک...مبارک مبارک تولدت مبارک...
یک سال بزرگتر شدی
چقدر قشنگتر شدی
ایشاالله ۱۰۰ ساله شی
 نه ۱۲۰ ساله شی
نه ۱۲۰ سال کمه
همیشه زنده باشی
محمد جونم تولدت مبارک
10 شاخه گل واست می فرستم 9 تا طبیعی یکی مصنوعی , یه کارت هم می زنم
روش می نویسم "امیدوارم تا پژمرده شدن آخرین گل عمر کنی"
وقتی که تو دنیا اومدی آسمون داشت می بارید....
ولی اون روز هوا نه بارونی بود و نه ابری
این اشک فرشته ها بود که از آسمون می چکید
چون یکی ازشون کم شده بود و اون یه نفر کسی نبود جز تو 
محمد عزیزم
کسی در تالار ِانتظار ِسرنوشت شمارش معکوس خود را برای به
دنیا آمدن یک فرشته دوست داشتنی آغاز کرده است.صدای بهم
خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست....
لمس ِبودنت مبارک!!
چه اقبالی داشت فصلی را که تو تحویلش گرفتی...محمدم همین روز
عزیز تولدت چند نفر سفارشش را کرده بودند؟؟ چقدر مهربانی که
گذاشتی روزهای هفته هرکدام یک سال مزه کیک تولد تو را زیر
ساعتهای نازنینشان سپری کنند....
محمددوست داشتنی ِمن تولدت خیلی مبارک!
تولدت مبارک!

7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif7093.gif

                           
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 10:0  توسط مریم | 
سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم ....
نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟
به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...!
و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! ..
 هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ...
 بار سبك هستي به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ...
كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ...
بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
 نه تنهايي را اگر شاد لمس كنيم شادي آفرين هم هست
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:45  توسط مریم | 
باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
مبدا خاک نیستی و مقصد حریم چشم های توست
زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
در هر گوشه ای که اتراق کردم
تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدمو آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود
در اینجا به خاک سپردم
که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی
باید بروم و خواهم رفت
تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند
اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام
و با آنها میروم
باید بروم همه منتظر رفتن منند
یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودی
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شاید در استراحت گاه بعدی پاهایم را به امانت بسپارم
و برای همیشه قید سفر را بزنم
باید بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
 
مرگ 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:8  توسط مریم | 

از تو جدا شده است ... دلم نه ........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آن همه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم بهت میگم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/21ساعت 11:57  توسط مریم | 

 

 

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

می دونی ؟

می خوام رگمو بزنم

چون دست چپ...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی

.....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی

.....

تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی

............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو

...

گریه نکن

من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:17  توسط مریم |