![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
نزديك ميشوي به من فرسنگها در من فرو ميروي در من خانه ميكني در من حضورميابي لحظه به لحظه هرجا و هر كجا توي انگشتهايم جاري ميشوي سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري روي لبم مينشيني خنده ميشوي، حرف مي شوي دلم كه مي گيرد از چشمهايم ميباري كيستي ؟ كيستي تو؟ كيستي تو كه اين همه در من بي تابي سزاوار حرفهاي عاشقانه اي كيستي تو كه ديدنت زندگي رفتنت مرگ است در من بمان از هنوز تا هميشه................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/09/07ساعت 12:4 توسط مریم |
|
|
حق با تو بود
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را
امان از دزدان واژه
باور كن قحطی واژه شده است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/04ساعت 12:41 توسط مریم |
|
|
شقایق دختری بیست ساله با قدی متوسط و اندامی متناسب ، موهایی که بصورت دم اسبی بسته بود ، ابروهای کوتاه ، چشم هایی سبز ، بینی باریک ، دها نی کوچک و لبانی زیبا که حاکی از فرم ژنتیکی او بود اما با چهره ای خسته و مظلومانه ، به شهلا دلداری می داد و از او می خواست دیگر به آن موضوع فکر نکند . شهلا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت ، فهم این موضوع که چطور در دو شب هر آنچه داشته و نداشته از کفش بیرون رفته برایش غیر ممکن بود . شهلا از خانه فرار کرده بود که از دست پدر و برادرانش آسوده باشد ، اما به یک باره رکب مردی هوس باز را خورده بود . تحمل این همه درد کار ساده ای نبود ، نمی دانست باید چه کاری انجام دهد در حال و هوای خودش بود که دوباره صدای شقایق را شنید . شقایق خودش را معرفی کرد و داستان این که چگونه خام وعده های سر خرمن شده و به جای زندگی در خارج مورد سوء استفاده چند لات لا اوبالی قرار گرفته و آن ها او را در اینجا رها کردند و رفتند و ... . شهلا با شنیدن داستان زندگی شقایق ته دلش آرام شد و با دیدن دختری که شاید از او بدبخت تر باشد به خودش امیدوار شد و داستان خودش را برای شقایق تعریف کرد و شقایق مدام به او دلداری می داد . شقایق گفت تقریبا چند ماهی هست که آواره این بندر هست و به شهلا گفت فقط یک نصیحت می کنم " به خانه پدرت برگرد و زندگی ملامت بار را تحمل کن " تنها چیزی که در روزگار علاج ندارد مرگ است و باقی چیز ها را می شود درست کرد . " هیچ کجا مانند خانه خود آدم امن نیست ، هر چند در آنجا غریبه باشی ، روزگار بی مروت به هیچ کس رحم نمی کند ، دنیا بدون تو یا با تو با خوشی تو یا با غم تو و هر چیز دیگر به راه خودش می رود و برای تو خم به ابرو نمی آورد ، اصلا نمی فهمد که تو در این دنیا هستی یا نه ... ، این روزگار گرگ ها را طعمه کفتار می کند توکه مثل یک بره هستی و ... " صحبت های شقایق تمام شد اما شهلا چیز زیادی از این صحبت ها متوجه نشد . شهلا نمی دانست می تواند به شقایق اعتماد کند یا نه . شهلا پس از سکوتی چند دقیقه ای چون تنها راه باقی مانده را اعتماد به شقایق می دانست با او همراه شد . شقایق با اصرار فراوان شهلا قبول کرد در این سفر همراه او باشد . مشکل اصلی شهلا و شقایق نداشتن پولی بود که به وسیله آن بتوانند با آن سفر کنند . پا به پای هم مانند دو معشوقه بسوی جاده خروجی بندر می رفتند و با هم از بدی روزگار صحبت می کردند که در طول راه چند ماشین سواری برایشان بوق زدند اما وقتی موضوع بی پولی را فهمیدند آن ها را سوار نکردند دیگر بار یک کامیون جلوی پایشان ایستاد ، راننده پیاده شد و خواست به آن ها کمک کند ، شقایق به راننده گفت که به زابل میروند و هیچ پولی برای سفر ندارند ، راننده که خود عازم شرق کشور بود با شقایق طی کرد در صورتی آن ها را می برد که بتوانند خستگی سفر را از تنش در بیاورند ، شقایق قبول کرد ولی گفت فقط باید با او کار داشته باشد و نه شهلا . هر دو سوار ماشین شدند و راه افتادند . شهلا که با آن اتفاقاتی که دیشب برایش اتفاق افتاده بود خواب درستی نکرده بود ، در همان ابتدا به خواب رفت . وقتی از خواب بیدار شد دید کامیون در گوشه ای ایستاده ؛ راننده و شقایق نیستند ،با کمی دقت متوجه صدای ناله از پشت پرده پشت سرش شد ، پرده را کمی کنار زد ، بله ، درست می دید این صدای ناله شقایق بود که در زیر دست و پای یک غول هوس باز جان می کند . شهلا با دیدن این صحنه تازه متوجه منظور راننده شده بود ، اما او می توانست چه کاری انجام دهد ، حالش از روزگاری که در آن زندگی می کرد بهم خورد ، سرش به شکل عجیبی درد گرفته بود ، دیدن چهره مظلومانه بهراه چشم خیس شقایق او را دیوانه می کرد اما او می توانست چه کاری انجام دهد ؟ چند بار دیگر در طول راه با چنین صحنه ای روبرو شد و این که نمی توانست کاری بکند بیشتر از همه دیوانه اش می کرد ، یک بار هم که راننده دستش را بسوی او انداخت اما با ممانعت شقایق و شیون او دست از سرش بر داشت .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/03ساعت 10:47 توسط مریم |
|
|
به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود
قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود
قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب
چشمانت
نشوم
قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم
قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم
قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد
قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم
قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم
قول میدهم دلم را اززیر پایت بردارم
قول میدهم دیگرآسمان ، ابراها را در روزهای دلتنگی ام نگریاند
قول میدهم دیگر نفسهایم را به عشق تو نکشم
قول میدهم دیگر در کلبه دلم جایت ندهم
...
ای مهربان
ای دوست
میدانم
خوب میدانم
و خوب میدانی
رویای جاوید زندگی ام تنها تویی
تنها روزنه ی شادی من ، خیال لحظه های زیبای با تو بودن
است
تلخی جدایی ات ، کامم را تلخ نمی کند چرا که شیرینیه بوسه
عشقت تا ابد جاوید است
می ستایمت به خوبی و پاکی
و به عظمت عشق سوگند
زنده ام ، تنها با یادت
و چه شیرین است در فراغ یوسف گریستن
بویش را از خاطرات گرفتن
و ارام گرفتن با عطر خوش مهربانی
نازنینم
خوب می دانم نمی توانم به هیچ کدام از قولهایم عمل کنم
چرا که رنگین کمان آسمان زندگی ام با هفت رنگ وجود
مهربانت رنگین شده
پس تا زنده ام می تازم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:35 توسط مریم |
|
|
تقصیر دلم بود ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بودم بیرون از دلم او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد آه چه نا سپاسم خدایا بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا به کرمت به مهربانیت مرا ببخش ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند من سعی میکنم این را ملکه ذهنم سازم یا عشق مدد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/13ساعت 10:43 توسط مریم |
|
|
تولدت مبارک
به همرا یک سبد پر از کادو اما کادوی اصلیت باشه واسه وقتی دیدمت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 10:0 توسط مریم |
|
|
سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم ....
نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟
به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...!
و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! ..
هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ...
بار سبك هستي به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ...
كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ...
بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
نه تنهايي را اگر شاد لمس كنيم شادي آفرين هم هست
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:45 توسط مریم |
|
|
باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
مبدا خاک نیستی و مقصد حریم چشم های توست
زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
در هر گوشه ای که اتراق کردم
تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدمو آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود
در اینجا به خاک سپردم
که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی
باید بروم و خواهم رفت
تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند
اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام
و با آنها میروم
باید بروم همه منتظر رفتن منند
یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودی
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شاید در استراحت گاه بعدی پاهایم را به امانت بسپارم
و برای همیشه قید سفر را بزنم
باید بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:8 توسط مریم |
|
|
از تو جدا شده است ... دلم نه ........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 11:57 توسط مریم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:17 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|