![]() |
![]() |
|
| هرچی دل بگه |
|
تقصیر دلم بود ..دلم بزرگ نبود...هنگامی که خدا میخواست وارد دلم شود من همه و همه را وارد دلم نکرده بودم کسانی را پشت دلم قرار داده بود بیرون از دلم او میخواست که من همه ی افریده هایش را بپذیرم همه را با غمهاشون با شادیهاشون با خوبیهاشون و با بدیهاشون باید همه را به درون دلم راه میدادم تا خدا در درون دلم میهمان میشد آه چه نا سپام خدایا بخشند ه تر از تو سراغ ندارم خدایا به کرمت به مهربانیت مرا را ببخش ساز دلم را دوباره کوک میکنم تا با هر نغمه ای با هر زخمه ای صدای تو طنین بیندازد در فضای زندگیم عشق به خود عشق به دیگران عشق به همه ی افریده های خداوند من بعد این را سعی میکنم ملکه ذهنم سازم یا عشق مدد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/13ساعت 10:43 توسط مریم |
|
|
سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم ....
نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟
به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...!
و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! ..
هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ...
بار سبك هستي به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ...
كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ...
بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ...
نه تنهايي را اگر شاد لمس كنيم شادي آفرين هم هست
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/01ساعت 11:45 توسط مریم |
|
|
باید بروم و خواهم رفت
مسافری بیش نیستم با کوله بار اندوه
مبدا خاک نیستی و مقصد حریم چشم های توست
زیاد زیسته ام ومستحق نبوده ام
حال باید بروم
من از راه دور آمده بودم و اینجا فقط استراحت گاهم بود
باید بروم و خواهم رفت
در هر گوشه ای که اتراق کردم
تکه ای از وجودم را به آنجا بخشیدمو آخرین تکه ی ممکن را که قلبم بود
در اینجا به خاک سپردم
که اگر روزی پشیمان شدی حد اقل چیزی از من به یادگار داشته باشی
باید بروم و خواهم رفت
تنها چیز با ارزشی که دارم فقط پاهایم هستند
اینها را به زور از چنگ شیطان حفظ کرده ام
و با آنها میروم
باید بروم همه منتظر رفتن منند
یادم باشد که سلامت را به سفر برسانم
خودت گفته بودی
خواهم رفت و تا ابد باز نخواهم گشت
شاید در استراحت گاه بعدی پاهایم را به امانت بسپارم
و برای همیشه قید سفر را بزنم
باید بروم و
رفتم...
خدا نگه دارت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/01/18ساعت 12:8 توسط مریم |
|
|
از تو جدا شده است ... دلم نه ........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/21ساعت 11:57 توسط مریم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/11/23ساعت 11:17 توسط مریم |
|
|
دریایی هستم از درد، اما خاموش و محدود... گویا تمام درهای آسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه ی دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست... گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین آرزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگدل ترین دايه روزگار بسپارد.
از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیده ام.
تنها ودر انبوه دردمرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می آمیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند.
قلم به دست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟
به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم آلود خود را محو سازم...
پس ای خدا
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد...
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/11/13ساعت 10:20 توسط مریم |
|
|
هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي رو هم نداري كه باهاش حرف بزنی حرفاتو بنويس شايد اينجوري آروم بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار رو ميكنم اما نوشتن هم سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دونم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.انگار براي خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نميده ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي آروم مي شدم و احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .برا همین همیشه حس غرور میکردم كه خدا منو دوست داره و به حرفام گوش میده اما نميدونم برای چی خدا ديگه به درد دلم گوش نميده... نميدونم شايد هم باهام قهر كرده و شايد هم .... چقدر خوب بود وقتی كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس میکردم براش مهمم ... حتي اون مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دونم چرا؟ شايد اینکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.
آخه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنمیگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چرای بی جواب دیگه...
هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوری میگیره..... از خودم میپرسم چرا دیگه صدام رو نمیشنوه ؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنه ؟ چرا با من آشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط یه فرصت ...فقط یه فرصته دیگه ازت میخوام...
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/09/23ساعت 12:3 توسط مریم |
|
|
دلتنگی های همیشگی
اشتباهات همیشگی اشکهای همیشگی غصه های همیشگی مرا به جنون همیشگی می کشاند این قانون ذاتی من است قانون منزجر کننده طبیعت بشریت انسانی همواره پیچیده و عجیب کسی که برای دلتنگی هایش اشک می ریزد این است که این چنین مرا از خود بیزار می کند می خواهم استوار باشم سخت و پابرجا می خواهم دل سنگ شوم می خواهم چون یک بت به زندگی خویش ادامه دهم با قلبی سنگی و سرد و پابرجا چون کوه، کوهی که با طوفانهای وحشیانه و با هزار هزار جنگ خونین همچنان استوار می ماند بی هیچ اعتنایی بی هیچ احساس و حرکت و تشویشی می خواهم دگر بغضی برای گریستن نداشته باشم می خواهم دگر دستی برای حس کردن نداشته باشم میخواهم دگر قلبی برای تپیدن و چشمی برای دیدن نداشته باشم می خواهم سنگ شوم، بی روح، بی احساس، بی چشم، بی بغض و اندوه این است دختر سخت و بی احساسی که توان زیستن خواهد داشت توان ماندن و زندگی در این زمانه بی رحم و وحشی عصر قلبهای فولادی عصر شکارچیان ماهری که به یک چشم بر هم زدن تو را پاره پاره می کنند وقلبت را با بی مهری می درند و روحت را چون پس مانده های غذایشان تف می کنند این است روزگار عشق های مصنوعی و شیشه ای این است روزگار دوست داشتن بی محبت و بی احساس این است روزگاری که یکدیگر را لمس می کنید بی آنکه روحتان در هم آمیخته باشد برای ابد بر این روزگار بد، می گریم برای ابد بر این روزگار بد، خون دل می خورم برای ابد بر این روزگار بد، رنج می کشم من اینجایم در میان شما شمایی که عشقتان را نثار تنم می کنید
بی آنکه قلب و روحم را دریافته باشید راستی به چه می مانید شما؟ شمایی که به جسم هم، به این ظاهر غریابنه هم عشق می ورزید بی آنکه حرف دلی گفته باشید از درد مشترکتان از اندوه آنچه از آن رنج به دوش می کشید و آرام در پوست غریبانه هم می خزید تا غمی جان فرسا را از یکدگر پنهان کنید آه که من فریاد نفرت بر می کشم از این هم انزجار از این همه درد فرو خورده آه که من سراسر پرم از فریاد زخمهایی که کشیده ام دیدگانم دگر تاب دیدن این همه نفرت را ندارد دستانم دگر یارای دست دادن با شما را ندارد لبانم دگر توان بازگو کردن این همه رنج را ندارد هیچ کس با من حرفی از درونم نزد و من در درون خود سوختم و من غریب مانده ام در میان شمایی که زندگی را اینگونه می پندارید ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/11ساعت 9:34 توسط مریم |
|
|
واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/03ساعت 11:40 توسط مریم |
|
|
همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...
باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم !
نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده است! ...
تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ...
دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ...
نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ...
و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....
ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است ....
من شناورم ... غوطه ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ...
گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دست گشاده اي است ...
ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم !
باد را دوست ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ...
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/28ساعت 12:22 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مریم پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|